تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

یادش‌بخیر. آن موقع‌ها صبح امروز هم می‌خواندیم.

اما حالا 18 تیر می‌شود روز کودتا.

شاید هم حق داشته باشند، کودتا کردند تا خیلی چیزها را بگیرند.

اما از که بگیرند هم مهم هست که هیچ‌کس هیچ‌چیز نمی‌گوید.

 

 

پ‌ن 1: یک صندوق پر از روزنامه دارم. از همین روزنامه‌ها که یک روزی با پول تو جیبیم می‌خریدم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 23:12  توسط میثم  | 

 

cin city

 

مرد: مثل آخرین برگ از درختی که داره خشک میشه تو باد داره می‌لرزه.

       گذاشتم صدای قدم‌هام رو بشنوه. فقط یک لحظه جا خورد.

 

مرد: سیگار می‌خوای؟

زن: حتماً. یکی بر می‌دارم.

      تو هم مثل من از ازدحام خسته شدی؟

مرد: من برای مهمونی نیومدم اینجا.

برای تو اومدم اینجا. چند روز تحت نظرت داشتم.

تو همه‌ی اون چیزی هستی که یه مرد ممکنه بخواد. فقط به خاطر صورتت نیست. حالتت یا صدات. چشماته. تمام چیزهایی که می‌تونم تو چشمات ببینم.

زن: چی تو چشمای من می‌بینی؟

مرد: یک سکوت دیوانه وار می‌بینم. از فرار کردن بیزاری. برای اون چیزی که باید باهاش رو در رو بشی آماده‌ای ولی نمی‌خوای تنهایی باهاش رو در رو بشی.

زن: نه. نمی‌خوام تنهایی باهاش رو در رو بشم.

مرد: این باد برق ایجاد می‌کنه

(در اینجا زن در آغوش مرد قرار می‌گیرد و لبهایشان به هم می‌رسد)

 

مرد: اون نرم، گرم و تقریبا بی‌وزنه. اشکش وعده‌ی شیرینیه که از چشم‌های من اشک جاری می‌کنه. بهش می‌گم که همه چیز درست می‌شه. که از هر چیزی که ازش می‌ترسه و فراریش داده، نجاتش می‌دم. بهش می‌گم که عاشقش‌ام.

 

(زن هنوز در بغل مرد است و لب‌هایشان همان‌طور مانده، اما صدای گلوله یک دفعه کل فضا را پر می‌کند.)

 

مرد: صدا خفه کن، صدای شلیک رو تبدیل به نجوا می‌کنه. تا موقعی که جون بده بغلش می‌کنم. هیچ وقت نمی‌فهمم که از چی فرار می‌کرد.

فردا صبح چک رو نقد می‌کنم.

 

 

پ‌ن 1: از قسمت شروع فیلم Cin City خیلی لذت می‌برم.

 

پ‌ن 2: Cin City رو انقدر دیدم که حفظ شدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 23:50  توسط میثم  | 

 

 

ای جماعت چطوره حالاتتون

قربون اون فهم و كمالاتتون

 

گردنتون پیش كسی خم نشه

از سر بنده سایتون كم نشه

 

رازو نیازو بندگیتون درست

حساب کتاب زندگیتون درست

 

باز یه هوا دلم گرفته امروز

جون شما دلم گرفته امروز

 

راست و حسینی‌ش نمی‌دونم چرا

بینی و بینی‌ش نمی‌دونم چرا

 

فرقی نداره دیگه شهر و روستا

حال نمیدن مثل قدیما دوستا

 

شاپركا به نیش مجهز شدن

غریب‌گزا هم آشناگز شدن

 

شعرم اگه سست و شكسته بسته‌است

سرزنشم نكن، دلم شكسته‌است

 

آدم دل شكسته بش حرج نیست

شعر شكسته بسته بش حرج نیست

 

تا كه میفته دندونای شیری

روی سرت میشینه برف پیری

 

كمیسیون مرگ میشه تشكیل

درو میشن بزرگترای فامیل

 

یه دفعه هم‌كلاسیا پیر میشن

هم‌بازیا پیر و زمین‌گیر میشن

 

رمق نمونده تا بریم صبح زود

پیاده تا امامزاده داوود

 

گذشت دوره‌ای كه «ما» یكی بود

خدا و عشق آدما یكی بود

 

تو كوچه‌های غربی صناعت

عشقو گرفتن از شما، جماعت

 

درسته دیگه توی شهر ما نیست

دلی كه مثل كاروان‌سرا نیست

 

یه چیز میگم ایشالّا دلخور نشین

قربون اون دلای تك‌سرنشین

 

شهر بدون مرد، شهر درده

قربون شكل ماه هرچی مرده

 

مردای ده، مردای كاه و گندم

مردای ده، مردای خوان هشتم

 

مردای پشت كوه، مثل خورشید

تو دلشون هزار جام جمشید

 

كیسه ‌چپق‌ها به پر شالشون

لشكر بچه‌ها به دنبالشون

 

بیل و كلنگشون همیشه براق

قلیونشون به‌راه، ‌دماغشون چاق

 

صبح سحر پا میشن از رختخواب

یكسره روپان تا غروب آفتاب

 

چارتای رستمن به قد و قامت

هیكلشون توپ، تنشون سلامت

 

نبوده غیر گرده گلاشون

غبار اگر نشسته رو كلاشون

 

كلامشون دعا، دعاشون روا

سلام و نون و عشقشون بی‌ریا

 

مردای نازدار، مرد شهرن

با خودشون هم این قبیله قهرن

 

مردای اخم و طعنه بی دلیل

مردای سرشكسته زن ذلیل

 

مردای دكترای حل جدول

مردای نق‌نقوی لوس تنبل

 

لعنت و نفرین میكنن به جاده

اگر برن چارتا قدم پیاده

 

مردای خواب تو ساعت اداری

تازه دوساعتم اضافه‌كاری

 

توی رگاشون می‌كشه تنوره

تری‌گلیسرید و قند و اوره

 

انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون

همیشه تو همه سگرمه‌هاشون

 

به زیردست، ترشی و عبوسی

به منشی اداره چاپلوسی

 

برای جستن از مظان شك‌ها

دایره‌المعارف كلك‌ها

 

بچه به دنیا میارن با نذور

اغلبشون یه دونه اون هم به زور

 

پیش هم از عاطفه دم می‌زنن

پشت‌سر اما واسه هم می‌زنن

 

این جا فقط مهم مقام و پسته

مردای شهری كارشون درسته

 

مشدی‌حسن چای و سماورت كو

سینی باقالی و گلپرت كو؟

 

ای به فدای ریخت و شكل و تیپت

بوی چپق نمیده عطر پیپت

 

مشدی‌حسن قربون میز و فایلت

قربون زنگ گوشی موبایلت

 

اون كه دهاتی و نجیبه مشدی

میون شهریا غریبه مشدی

 

قدیم‌ترا قافله هم صفت داشت

دزد سر گردنه معرفت داشت

 

اون زمونا كه نقل تربیت بود

آدم‌كشی یه جور معصیت بود

 

معنی نداره توی عصر «سی‌دی»

بزرگ و كوچیكی و ریش‌سفیدی

 

تقی به فكر رونق نقی نیست

كسی به فكر نفع مابقی نیست

 

مقاله‌ها پشت هم اندازیه

جناح و باند و حزب و خط، بازیه

 

بس كه به هر طرف ستادمون رفت

صراط مستقیم یادمون رفت

 

ارزشمون به طول و عرض میزه

چقدر میز و صندلی عزیزه

 

تموم فكر و ذكرمون همینه

كه هیشكی پشت میزمون نشینه

 

یک عمره دودو زده چشمو چارت

که خش نیفته روی میز کارت

 

اونا كه مرد و زن دعاگوشون بود

میز ریاست سر زانوشون بود

 

بیا بشین كه میز اگه وفا داشت

وفا به صاحبای قبل ما داشت

 

قدیم كه نرخ‌ها به طالبش بود

ارزش صندلی به صاحبش بود

 

فقیه اگه بالای منبر می‌شست

جوون سه‌چار پله پایین‌تر می‌شست

 

معنی شان و رتبه یادشون بود

حرمت مردم به سوادشون بود

 

روی لبت خوبه تبسم باشه

دفتر كارت دل مردم باشه

 

مردا بدون میز هم عزیزن

رفوزه‌ها همیشه پشت میزن

 

خلاصه قصه اونقدر درامه

كه ایدز پیش دردمون زكامه

 

فتنه و دعوا سر نونه مشدی

دوره آخرالزمونه مشدی

 

جسارتاْ شعرم اگر غمین بود

به قول خواجه خاطرم حزین بود

 

دعا كنین كه حالمون خوب بشه

تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

 

 

 

ابوالفضل زرویی نصرآباد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 20:3  توسط میثم  | 

 

 

 

1:

به قول همایون کاتوزیان دولت کلنگی شده است.

 

2:

نان سر سفره‌ها فرستادند؟

راستی پول نفت را دادند؟

 

3:

آن کسی را که در این ملک سلیمان کردید

ملت امروز یقین کرد که او ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 1:5  توسط میثم  |